
سپاه پوتین پس از آمادگی گرفتن بسیار به اوکراین حمله کرد. ایالات متحده و متحدان وی اعلام کرده اند که این کار روسیه از نتایج جاه طلبی های امپریالیستی پوتین و اقدامی است برای احیای اتحاد جماهیر شوروی سابق. دولت روسیه به نوبه خود اعلام کرده است که قصد اشغال اوکراین را ندارد. هدف از این «عملیات نظامی» پایان دادن به حملات اوکراین به جمهوری های لوهانسک و دونتسک است. به همینگونه، روسیه مدعی است که می خواهد نیروهای نازی را که اکنون از نظر سیاسی بر اوکراین تسلط دارند، نابود کرده و آن را از حالت نظامی بودن بیرون کند. حکام روسیه مدعی هستند که هدف دیگری جز اینها ندارند.
البته اینها مواضعی است که آنها بیان کرده اند، اما اقدامات شان در واقع کاملاً متفاوت از آن چیزی است که ادعا می کنند. اگرچه پوتین مدعی شد که سپاه خود را برای محافظت از جمهوری های منطقه دونباس می فرستد، اما این سپاه او سراسر اوکراین را مورد حمله قرار داده است. آخرین گزارش ها حاکی از اقدامات سپاه روسی برای تصرف پایتخت، کیف است. از سوی دیگر، در حالی که ایالات متحده و متحدان او حرفهای زیادی در دفاع از حاکمیت اوکراین گفته اند، اما هیچیک را با اقداماتی دنبال نکرده اند. چند روز قبل از شروع تهاجم، بایدن صریحاً اعلام کرد که در صورت حمله روسیه به اوکراین، ایالات متحده نیروهای خود را اعزام نخواهد کرد. این تقریباً شبیه به اهتزاز درآوردن یک پرچم سبز برای تهاجم روسیه بود. اگرچه پس از شروع جنگ تحریم های اقتصادی بر روسیه اعمال شده است، اما این موضعگیری توسط وی تصریح شد. مواضع سایر اعضای ناتو نیز شبیه به آن است. آنها نیز به صراحت اعلام کرده اند که حمایت آنها از اوکراین شکل کمک نظامی را نخواهد داشت.
یک ارزیابی دقیق تحریم های اقتصادی مبین آنست که این تحریم ها چندان موثر نیستند. روسیه یکی از بزرگترین مالکان ذخایر مالی جهان است. اقتصاد آنکشور انکشاف یافته است. گفته می شود که دارای یک سیستم معاملاتی مالی است که تا حدی قادر به تدویر سوفت (سیستم مراسلاتی مالی جهانی) است. علاوه بر آن، این کشور از حمایت چین نیز برخوردار است. بنابر این ممکن است بتواند همه تحریم ها را تحمل کرده، عقب بگذارد. و کسانی که آنها را عملی کرده اند بدرستی اینرا میدانند.
قضیه پایپ لاین های گاز نورد ۲ ماهیت اصلی این تحریم ها را نشان می دهد. آلمان پایپ لاین انتقال گاز خود را به عنوان بخشی از تحریم ها مسدود کرده است. با این حال، پایپ لاین دیگری به نام نورد ۱ از سال ۲۰۱۱ به اینسو همچنان فعال است. این پایپ لاین نیز از بحیره بالتیک گذشته و گاز روسیه را به آلمان می رساند. یعنی هنوز هم مانند پایپ لاین گازی که از اوکراین می گذرد، فعال است. در اینحال اکثر کشورهای اروپای شرقی که به گاز روسیه وابسته میباشند تحت تاثیر تحریم ها قرار نگرفته اند.
تضاد قدرت های اروپایی و آمریکا نیز در اعمال واقعی تحریم ها علیه روسیه نقش داشته است. ایالات متحده از آنها می خواهد که دریافت گاز از روسیه را متوقف کنند و به منابع آمریکایی و کانادایی روی بیاورند. اگرچه اینکار به عنوان وسیله ای برای قطع وابستگی به گاز روسیه عنوان می شود، اما هدف واقعی آن کاهش وابستگی اروپا به روسیه و باز کردن بازار جدیدی برای امریکا و کانادا است. آلمان و فرانسه آمادگی برای پذیرش آن را ندارند.
از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، امپریالیزم ایالات متحده تلاش کرده است تا بر اروپا تسلط مطلق برقرار کند. پیش از این، توسط پیمان وارسا تحت کنترل سوسیال امپریالیزم شوروی متوقف میشد. اروپا برای تسلط بر جهان تعیین کننده است. نظارت شما بر این قاره اهمیت بسزا دارد. مائو تسه تونگ مدتها پیش به این موضوع اشاره کرده بود. در اواخر سوسیال امپریالیسم شوروی، روسیه انحلال پیمان وارسا را با تضمین عدم گسترش ناتو به سمت شرق پذیرفته بود. اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تولد یک سری کشورهای مستقل، امپریالیزم امریکا این تعهد را نادیده گرفت و شروع به گسترش ناتو کرد. هدف او مهار روسیه برای همیشه بود. از آن زمان، ۱۴ کشور جدید به ناتو پیوسته اند که همگی از اروپای شرقی هستند.
امپریالیست های امریکا به این نتیجه رسیدند که «قرن امریکایی» آنها واقعاً آغاز شده است و دیگر کسی نخواهد بود که در مقابل آنها بایستد. آنها متکبرانه اعلام کردند که تنها قدرتی هستند که بر جهان هژمونی کامل دارند. با این تفکر، جنگ ها و تجاوزات در سراسر جهان از جمله در اروپا آغاز شد. این کار به صورت یک طرفه انجام شد، با این پیام که هرگاه کسانی که می خواهند (به ناتو) بپیوندند می توانند این کار را انجام دهند. هر گونه مخالفت به سادگی نادیده گرفته می شود. این کار حتی بدون تلاش برای به رسمیت شناختن آن از سوی سازمان ملل انجام شد. صربستان، عراق، افغانستان، لیبیا، سومالیه و بسیاری از کشورهای دیگر مورد حمله قرار گرفتند. ناتو از آن پس به یک نیروی مداخله نظامی تبدیل شد که تحت فرماندهی ایالات متحده در سراسر جهان و خارج از نظارت سازمان ملل متحد عمل می کرد.
با این حال، مقاومتی که او در این کشورها با آن مواجه شد، این اهداف را تغییر داد. او دیگر نتوانست دیکته خود را تحمیل کند و نتوانست از آنجا خارج شود. آنها در یک جنگ بی پایان گرفتار شدند. با استفاده از این موقعیت، روسیه و چین قوی تر شدند. چین به یک کشور امپریالیستی تبدیل شد. روسیه نیز با غلبه بر نقاط ضعف خود، بیشترین قدرت خود را در دوران پوتین به دست آورد. او شروع به مقاومت در برابر گسترش ایالات متحده در اروپای شرقی و درسایر نقاط جهان کرد. جنگ در گرجستان، آذربایجان و مداخله مسلحانه او برای حفظ رژیم اسد در سوریه نمونه هایی از این ادعا بود. تهاجم این کشور در اوکراین ادامه همین سیاست است.
امپریالیزم امریکا و متحدانش که در اثر جنگ در عراق و افغانستان ضعیف شده بودند، در موقعیتی برای مقاومت در برابر پوتین قرار نداشتند. علاوه بر این، در این دوره، امپریالیسم روسیه و سوسیال امپریالیزم چین، ارگان هایی مانند معاهده شانگهای و بریکس را ایجاد کردند. آنها شروع به ساختن یک نهاد مالی بین المللی جاگزین شونده به موازات صندوق بین المللی پول و بانک جهانی که تحت نظارت ایالات متحده است نمودند . چین تبدیل به یک منبع مهم تامین مالی و سرمایه گذاری برای کشورهای جهان سوم شد. با نادیده گرفتن مخالفت ایالات متحده، بسیاری از کشورهای اروپایی شروع به پیوستن به آنها در ماجراجویی های بین المللی شان کردند. اگرچه چین هنوز از نظر میزان اقتصادی از ایالات متحده عقب است، اما پوتانسیل رشد آن بسیار بیشتراز اوست. در نتیجه همه اینها، یک نظام امپریالیستی جهانی چند مرکزی پدید آمده است که خارج از نظارت انحصاری ایالات متحده میباشد. آنچه در اوکراین شاهد آن هستیم، تضاد های این سیستم جهانی و دستورات آن است.
مشکل اصلی جنگ اوکراین، اختلاف بین امپریالیسم امریکا و متحدانش از یک سو و امپریالیسم روسیه و سوسیال امپریالیسم چین از سوی دیگر است. این نشان دهنده یک حرکت تاکتیکی به سمت تحمیل حل و فصل یک اختلاف بین تلاش دومی برای ایجاد نظم جدید امپریالیستی و تلاش اولی برای حفظ نظم موجود است. حق حاکمیت اوکراین مشکل ایالات متحده یا متحدان او نیست. استقلال جمهوری های لوبانسک و دونتز نیز مشکل روسیه نیست. هر دو مدعی فقط به دنبال بهبود و تحکیم موقعیت خود در رقابت جهانی خود هستند.
ما باید منافع ملی مردم اوکراین و مردم جمهوری های دونباس را از منافع این قدرت های امپریالیستی متمایز کنیم. در حال حاضر این منافع تابع تحرکات این قدرت هاست. با این حال، آنها هنوز وجود عینی خود را دارند. تجارب جهانی نشان می دهد که هرگونه فرصتی برای آنها وجود دارد تا نقش مستقلی به دست آورند.
اوکراین نقش مهمی در تشکیل اتحاد جماهیر شوروی داشت. تعیین سرنوشت آنها در زمان تزارها انکار شد. انقلاب روسیه آن را به رسمیت شناخت و به واقعیت تبدیل کرد. ۱۷درصد از جمعیت اوکراین از نظر قومی روسی هستند. فرهنگ و ادبیات روسیه برای قرن ها تأثیرگذار بوده است. از این رو جمعیت قابل توجهی از روسی زبانان وجود دارد. اگرچه روسی زبان رسمی اتحاد جماهیر شوروی بود، اما زبان اوکراینی در مدارس اجباری بود. این نتیجه تمرکز لنینیستی بر زبان ها و فرهنگ های ملی بود. پوتین با گستاخی امپریالیستی خود این سیاست را محکوم کرد. به عقیده وی، تضعیف امپراتوری روسیه که توسط تزارها ساخته شده بود، از طریق به رسمیت شناختن اوکراین (که هرگز وجود نداشته است) به عنوان یک ملت، و پذیرش اوکراینی (که چیزی بیش از یک گویش از زبان روسی نبود) به عنوان یک زبان متمایز، دو «جنایت» لنین و بلشویک ها بودند.
بنابراین، تضاد بین این طرح هژمونیک امپریالیسم روسیه و منافع ملی عادلانه مردم اوکراین عاملی در این جنگ است. با این حال، اگرچه آرزوی مقاومت ملی کاملا مشهود است، اما تا کنون آن فضایی را برای خود ایجاد نکرده است که از امپریالیزم ایالات متحده و حاکمان اوکراین که به عنوان پیاده نظام آن عمل می کنند، متمایز باشد.
پس از کسب استقلال، حاکمان جدید اوکراین سیاست ظالمانه ای را در قبال
اقلیت های ملی در پیش گرفتند. آنها به عنوان تقویت هویت ملی خود، عملا بدترین نوع شوونیزم ملی را ترویج کردند. استفاده از زبان روسی ممنوع بود. قبل از آن قانونی وجود داشت که استفاده از زبانی را که اکثریت مردمان محل صحبت می کردند به عنوان زبان رسمی محلی مجاز می دانست. این قانون در سال ۲۰۱۴ لغو شد. این ستم ملی تا بدانجا به جلو رفت که هنرمندان، کار فرهنگی و موسیقی روسیه را ممنوع ساخت. همه اینها دارای محتوای سیاسی جناح راستی بسیار مشخصی بودند. یکی از رهبران نازی اوکراین که در طول جنگ جهانی دوم به طور فعال با نیروهای هیتلر علیه اتحاد جماهیر شوروی همکاری نموده بود به عنوان قهرمان ملی مورد ستایش قرار گرفت. بدیهی است که همه این سیاست ها و اقدامات ناآرامی بزرگی را در مناطق روس نشین کشورسبب شد. در نتیجه این احساس که اگر بخواهند زبان و فرهنگ خود را حفظ کنند، جدایی اجتناب ناپذیر است، افزایش یافت. این احساس که توسط روسیه تحریک و تقویت میشد، در جنبش های جدایی طلبانه لوبانسک و دونتز تحقق یافت. روسیه این عامل را مورد بهره برداری قرار میدهد. درست مانند مقاومت ملی مردم اوکراین، مقاومت ملی اقلیت ملی روسیه نیز راه خود را در این گیرو دار باز کرده است.
این تضادها با تضادهایی که بین امپریالیست ها و پیاده نظام های آنها وجود دارد متفاوت است. یکی از پایه ها در این تضاد ها مردم هستند. از این رو آنها حاوی پوتانسیل جداگانه بوده و جهت متفاوتی را در پیش گرفته اند. آنان حتی از ستم ملی حاکمان اوکراین رنج می برند، تعداد زیادی از روسی زبانان آن کشور خود را اوکراینی می دانند. ریشه این اقلیت روسی زبان در آن سرزمین به چندین نسل برمی گردد. همچنین برای اوکراینی ها، زبان و فرهنگ روسی یک فرهنگ و زبان خارجی نیست. اما سیاست شوونیستی حاکمان بر زندگی فرهنگی و اجتماعی اوکراینی ها نیز اثر می گذارد. هویت اوکراینی هویتی است که در آن عناصر اوکراینی و روسی در هم تنیده اند. هرگونه تلاش برای جدا کردن اجباری آنها، یا انکار از جدایی آنها از روسیه خلاف منافع مردم است. هیچیک آنها با واقعیات عینی مطابقت ندارد. ریشه این اختلاف در تقابل منافع مردم با منافع استثمارگران، ستمگران آنهاست. به همین دلیل با اطمینان میتوان گفت که مبانی عینی ای برای بیان این احساسات وجود دارند. تظاهرات ضد جنگی که در سراسر روسیه برگزار می شود گواه این امر است.
اما این ماهیت وضعیت کلی فراگیرنده نیست. به همین دلیل، اگرچه منافع عادلانه مردمان مختلف بخشی از این جنگ را تشکیل میدهد، اما آنچه برجستگی بیشتردارد، تضاد بین قدرت های امپریالیستی است. در حال حاضر این تنها جنبه اصلی این جنگ است که باید در نظر گرفته شود. انقلابیون، مترقیان، نباید با هیچ یک از طرفین طرف شوند. این طریقی برای ابراز همبستگی آنان با مردم اوکراین یا دونباس نیست. برعکس، آنها باید منافع قدرت های امپریالیستی را محکوم کنند و صدای خود را برای پایان دادن به این جنگ الهام گرفته از اهداف امپریالیستی بلند کنند. نیروهای اصیل مردمی اوکراین و جمهوریهای دونباس باید پرچم مبارزه متحدی را برای ایجاد یک کشور سوسیالیستی جدید را به اهتزاز درآورند، کشوری که حق تعیین سرنوشت و حقوق دموکراتیک همه اقلیتهای ملی در اوکراین را تضمین میکند و در نتیجه خود را از امپریالیزم متجاوز روسیه و طبقات حاکمه ای که توسط زلنسکی، این پیاده نظام امریکایی نمایندگی می شود متمایز میکند. فقط در این صورت است که می توانند نام و نشان جدیدی برای خود ایجاد کنند.
در مورد جنگ در اوکراین – مورالی (اجیت) ۱/۳/۲۰۲۲ قسمت دوم
در طول دهه های گذشته، امپریالیزم ایالات متحده تلاش کرده است تا نیروهای خود را علیه چین متمرکز کند. او اصرار دارد که قدرت های اروپایی باید بخش عمده ای از نیازهای امنیتی اروپا را تحمل کنند. او مدام شکایت می کند که آنها به اندازه کافی برای تقسیم هزینه های ناتو تلاش نمی کنند. ترامپ پا را فراتر گذاشت و اعلام کرد که انحلال ناتو اهمیت چندانی ندارد. این موضعیگری با دیدگاه بخشی از تشکیلات سیاسی ایالات متحده مبنی بر اینکه ایالات متحده برای مقابله با چین باید مشکلات خود با روسیه را حل یا کاهش دهد، مطابقت داشت. اما اینکار امکان پذیر نبود. اینکار می توانست منجر به از دست دادن نظارت آمریکا بر اروپا به طور کلی شود. ناتو قرار نبود فقط اتحاد جماهیر شوروی را کنترول کند. همچنین هدف این بود که آلمان را تحت کنترول خود نگه دارد. هنوز هم همینطور است. فرانسه مدت هاست خواستار تشکیل یک نیروی دفاعی اروپایی شده است. هرگاه ناتو منحل شود، ممکن است یک سازمان نظامی اروپایی به رهبری فرانسه و آلمان تشکیل شود. این احتمال وجود دارد که آنان با روسیه به توافق رسیده باشند. گسترش ناتو که همیشه مورد علاقه ایالات متحده است، علاوه بر محاصره روسیه، این احتمال را نیز در نظر دارد. نمی توان آنها را تنها رها کرد، بویژه با روسیه ای که خود مدعیاتی دارد. روسیه تهدید اصلی ای برای کشورهای اروپای شرقی است. آلمان و فرانسه برای مقابله با این تهدید کافی نیستند. آنها برای این کار به ایالات متحده و در نتیجه به ناتو نیاز دارند. ایالات متحده تلاش کرده است از این شرایط برای فعال نگه داشتن ناتو در حالی که خواهان کاهش بار مالی و نظامی خود در اروپا است استفاده کند.
علاوه بر این، سیاست بایدن مبنی بر اجتناب از نقش مستقیم نظامی، برخلاف همه سروصدایی که او به راه انداخت، مطمئناً بد گمانی ها و تردید ها ای را ببار خواهد خواهد شد. بنابر این دانستن اینکه آیا و تا چه حد میتوان به ایالات متحده اعتماد کرد، برای اروپا ضروری خواهد بود. این اتفاق اندکی پس از آن بوقوع پیوسته که ترامپ علیه ناتو سخنرانی کرد. این مواضع میتواند بسیاری از کشورهای اروپایی را به این نتیجه برساند که شاید بهتر باشد به جای اتکا به قدرت نظامی ایالات متحده، با روسیه کنار بیایند. مدت ها قبل از شروع جنگ آلمان و فرانسه هر دو اعلام کرده بودند که روسیه نگرانی های امنیتی مشروعی دارد که باید به آنها رسیدگی شود. پس از شروع جنگ، فرانسه یک کشتی تجاری روسی را توقیف کرد. آلمان با تغییر تصمیم خود مبنی بر عدم تامین تجهیزات مهلک، شروع به تامین آنها به اوکراین کرده است. ظاهراً به نظر می رسد اینکار به دلیل فشارهای آمریکا باشد. با این حال، می تواند نشان دهنده تلاش این کشورها برای تضمین ابتکار عمل خود در اروپا، در رابطه با نگرانی هایی باشد که در مورد سیاست های ایالات متحده مطرح شده است.
ایالات متحده در موقعیتی قرار گرفته است که ناگزیر است حداقل برای مدتی توجه خود را از کار فوری و ضروری حمله به چین منحرف کند. در عین حال او باید با مشکل عدم نظارت کامل روی اروپا دست و پنجه نرم کند. پس چرا بایدن به این سمت رفته است؟ آیا اینکار او نمودار مقتضیات شرایط است؟ یا با میل و رغبت آن را پذیرفته و به خوبی از عواقب احتمالی آن آگاه بوده است؟ دلایلی زیادی برای این شک وجود دارد. همانطور که قبلاً اشاره کردیم، بایدن اعلام کرده بود که نیروهای آمریکایی در اوکراین مستقر نخواهند شد، درست زمانی که پوتین در حال مستقر ساختن ارتش خود در مرزها بود. آیا این کار برای سوق دادن روسیه به جنگ، به دام انداختن او در آنجا و در نتیجه حفظ نظارت بر اروپا، در حالی که اتحاد چین و روسیه رو به تضعیف است، انجام داده شد؟ محاسبات در مورد مقاومت احتمالی که ممکن است در اوکراین صورت گیرد می تواند عاملی برای اجرای این ترفند باشد. اگرچه جمعیت روسی تبار و روسی زبان در اوکراین بسیار قابل توجه است، اما تعداد زیادی از آنها خود را اوکراینی می دانند. زمانی که دونباس جدا شد، پوتین تلاش کرد تا کاری مشابهی در بخشهای جنوبی اوکراین با اکثریت روسی تبار آنجا انجام دهد. اما او آن را بدست نیاورد. بنابراین کاملاً محتمل است که حاکمان ایالات متحده به این نتیجه رسیده اند که احساسات و دفاع ملی ناشی از تهاجم روسیه به مقاومت کاملاً غیرمنتظره ای در برابر پوتین تبدیل خواهد شد. همه این چیزها در مجموع به استحکام بیشتر ناتو کمک می کند.
با این حال، در خود طبقات حاکم ایالات متحده مخالفت شدیدی با این امر وجود دارد. ترامپ که اکنون از زلنسکی تمجید کرده است، قبلا به پوتین تبریک گفته بود. این فقط نمونه دیگری از رفتار دیوانه وار و نامنظم او نبود. این نشان دهنده تفکر بخش مهمی از حزب جمهوریخواه است. آنها ممکن است مواضع خود را با توجه به مخالفت جهانی با تهاجم روسیه و پیامدهایی که یک موضع طرفدار جنگ ممکن است بر انتخابات آتی ایالات متحده داشته باشد، تغییر داده باشند. به هر حال، مقابله با چین همچنان هدف استراتژی سیاسی و نظامی جهانی ایالات متحده است. (طرح آوردن مجدد طالبان در قدرت نیز بخشی از همین سیاست ضد چینی است – مترجم)
اگرچه اوکراین هنوز عضو رسمی ناتو نیست، اما قبلاً «روابط دوستانه« رسمی ای با آن برقرار کرده است. بازیهای جنگی در آنجا بارها با مشارکت ناتو برگزار شده است. در یکی ازاین بازی های اخیر جنگی، ماموریت اعلام شده آموزش «بازپس گیری مناطق از دست رفته توسط جدایی طلبان تحت حمایت یک کشور همسایه» بود. از این واضحتر نمی توانست باشد.
موفقیت آذربایجان با نیروهای مسلح کوچک خود در بازپس گیری قره باغ کوهستانی از ارمنستان از طریق گسیل هواپیماهای بدون سرنشین، راهنمایی مهمی برای این بازی جنگی بود. پوتین در مواجهه با این تحولات باید تصمیم گرفته باشد بدون تاخیر وارد عمل شود. او همچنین ممکن است اینرا نیز محاسبه کرده باشد که ایالات متحده به دلیل نگرانی خاص خود در مورد چین علاقه چندانی به جنگ او با اوکراین نخواهد داشت.
جنگ ادامه سیاست است. کشورها برای دستیابی به اهداف سیاسی خاص به جنگ می پردازند. اهداف سیاسی پوتین از این قرار است: استقرار رژیمی در کییف که اجازه جنبشهای ضد روسی را نمیدهد، جلوگیری از گسترش ناتو، دستیابی به یک معاهده امنیتی/صلح جدید در اروپا که منافع امپریالیزم روسیه را تضمین میکند. به همین دلیل است که او تکرار می کند که روسیه قصد اشغال اوکراین را ندارد. در تقابل با این امر، امپریالیزم ایالات متحده در تلاش ایجاد شرایطی بود که در آن روسیه بدون دستیابی به آنها نمیتوانست به اهداف خود دست یابد و یا مجبور به مداخله نظامی به صورت مستمر شود. چند روز آینده به ما نشان خواهد داد که چه کسی موفق خواهد شد. در همین حال صدها هزار انسان می میرند، مجروح می شوند، معلول می شوند، بی خانمان می شوند، بیکار می شوند و بدبختی وحشتناکی در انتظارشان است. میلیون ها روپیه، پول و کالا در این جنگ امپریالیستی می سوزد. پولی که برای مقابله با یک ویروس میکروسکوپی و درمان قربانیان آن وجود نداشت، اکنون به وفور سرازیر می شود تا مرگ را حاکم کند. امپریالیزم به هر حال، یعنی جنگ و کشتار همیشگی.
شکی نیست که اوکراینی ها از تهاجم روسیه متنفرند. با این حال، تا به امروز هیچ نشانه ای از ائتلاف یک اپوزیشن مردمی به عنوان مقاومت مسلحانه مستقل در برابر رژیم زلنسکی وجود نداشته است. اگر جنگ طول بکشد، اگر مردم مجبور شوند در مناطق تحت سلطه روسیه زندگی کنند، بدون شک این اتفاق خواهد افتاد. علاوه بر این، حتی اگر پوتین موفق به ایجاد یک رژیم دست نشانده در کییف شود، اوکراین دیگر صلح نخواهد داشت. یقیناً میتوان انتظار مقاومت و جنگ چریکی علیه او را داشت. بنابراین، هر اتفاقی که بیفتد، روسیه در آنجا گیر میکند. احساسات و اعتراضات نیرومندی علیه جنگ در آن کشور به وجود آمده است. این امر به ویژه در میان جوانان مشهود است. ناسیونالیزم جنگویستی روسی که با مشارکت فعال کلیسای مسیحی روسیه تقویت شده است، نتوانسته مانع آن شود. این اعتراضات انگیزه جدیدی به مقاومت در اوکراین خواهد داد. همچنین شوونیزم اوکراینی تشویق شده توسط زلنسکی و متحدانش را تضعیف خواهد کرد. بنابراین، جنگ بیداری سیاسی جدیدی را در روسیه ایجاد کرده است. اگر جنگ ادامه یابد، اگر پوتین نتواند در زمان معین به اهداف جنگی خود دست یابد، اگر مقاومت در اوکراین قوی شود و خسارات سنگینی به ارتش روسیه وارد کند، ممکن است به پایان حکومت او منجر شود.
جهان در حال ورود به دوره ای از هرج و مرج بزرگ است. در گذشته، برای مدت طولانی، در جریان رقابت بین دو ابرقدرت – اردوگاه امپریالیستی به رهبری ایالات متحده و اردوگاه سوسیال امپریالیستی به رهبری اتحاد جماهیر شوروی – مردم جهان از مسائل سیاسی و دیپلماتیک در اثر مداخلات چین سوسیالیستی و آلبانی و در پیامهای انقلابی که از سوی آنها به نشر میرسید الهام می گرفتند. مبارزات انقلابی که حتی پس از احیای سرمایه داری در چین ادامه یافت و ظهور کرد، این نقش را در سطح جهانی ایفا کرد. امروز هیچ کشور سوسیالیستی ای وجود ندارد. مبارزات انقلابی به رهبری احزاب کمونیست نادر است. جنبش بین المللی کمونیستی ضعیف باقی مانده است. بنابراین، تبدیل این آشفتگی به یک انقلاب کار دشواری است. با این حال، چیز دیگری نیز وجود دارد و آن تغییری است که در آگاهی مردم رخ داده است. تغییری که نیاز به ذکر ویژه دارد و در نتیجه تجربیات آنها در طول همه گیری «کووید» ایجاد شده است. چه در کشورهای توسعه یافته و چه در کشورهای جهان سوم، بی کفایتی حاکمان و اعمال غیرانسانی آنان برملا شده است. مردم متوجه شدند که این امر، بیش از خود ویروس، با تلفات میلیونها نفر ارتباط دارد. بنابراین، این ایده در جهان گسترش یافته است که حقیقت فراتر از آن چیزی است که آنها اعلام می کنند و نمیتوان به حاکمان اعتماد کرد. در بسیاری از کشورها احساسات ضد دولتی و مخالف وجود دارد. این مخالفت ها را اغلب تظاهرات ترجمه می کنند. در این شرایط در حالی که جناح مقابل ادعاهای متفاوتی را مطرح می کنند، هرگاه نیروهای کمونیستی، مترقیان، در پس این ادعاها به افشای منافع خرد کننده امپریالیستی توجه کنند و به مردم هشدار دهند، آنان به سرعت حقیقت را دز خواهند یافت. اگرچه این نیروها در وضعیت ضعف قرار دارند، اما می توانند این نابسامانی را به سود انقلاب برگردانند. همه احتمالات برای تحقق آن وجود دارد. آنها باید به سمتی بروند که با مواضع و عملکردهای صحیح سیاسی آن را به واقعیت تبدیل کند. به دنبال هر یک از مدعیان رفتن به معنای از دست دادن این فرصت است.
پایان
«صفدر سفاح»